بوی سیب
تو داری میگویی سیب
واز سرخی لبهای شیرین تو
اتاق من بوی سیب گرفته است...
تو داری میگویی سیب
واز سرخی لبهای شیرین تو
اتاق من بوی سیب گرفته است...
صفای گرسنه هایی که رویشان از هندوانه ی یخ زده ی شما سرخ تر است
یلدای پابرهنه ها گرم
وچند نقطه ی دیگر...به رسم نیاکان
ایمان خود به دوسه گندم فروختم
اي پيش پرواز کبوترهاي زخمي!
باباي مفقود الاثر! باباي زخمي!
تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توي کتابم هر چه بابا آب مي داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
يک بار هم از گير و دار قاب رد شو!
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد! تنها يک بغل باباي من باش!
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
اي دست هايت آرزوي دست هايم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
شايد تو هم شرمنده ي يک مشت خاکي
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عيبي ندارد خاک هم باشي قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
اي عکس هايت روي زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش(مداحی)
بامستی ودرحال جنون رقصیده است
برگردنمان؛ بند دیپلماتیک زده است
رفته ست وبه روی اشک وخون رقصیده است
عروج میکنم...
درامتداد نگاه آبی تو
ودنیا
انگار محدود به وسعت نگاه توست
یانه
نگاه تو به وسعت دنیاست
از نگاه تو بالا میروم
دلت به وسعت دریا...
بازهم نه
شعر را تکرار میکنم
دریا به وسعت دل تو...
نه شعرتکرار نمیشود
دریا به وسعت دل تو نیست
از نگاه تو بالا میروم
آنقدر میروم که جاذبه ی زمین را جابگذارم وفقط در جاذبه ی چشمان تو معلق باشم
دلم برای چشمان تو تنگ میشود...
مادر...
عروج میکنم
درامتداد نگاه آبی تو
+++++++++++=+++++++++++
یه شوخی هم با خرمالو...(دو ماه گذشت!)
مزن زن را ولی چون برستیزد
چنانش زن که دیگر بر نخیزد(نظامی گنجوی)
+++++++=+++++
به گفتار زنان هرگز مکن کار
زنان را تاتوانی مرده انگار(ناصرخسرو)
++++++++__(((((
هربلا کاندر جهان بینی عیان
باشداز شومی زن اندر میان(مولوی)
+++++++=++++++
زن واژدها هردو درخاک به
جهان پاک از این هردو ناپاک به(فردوسی)
************************************
*************************************
سالروز آزادسازی خرمشهر گرامی باد
مصطفی هم امروز متولد شده...
غرق نیاز وکرشمه ونازمیشوم
توآمدی وپنج سال؛ روز سی
اردیبهشت تمام و من آغاز میشوم
معلم بهر خرجش چون بود لنگ بخوان تو فاتحه برعلم و فرهنگ
دومی رو هم خرمالو داده که اینه:
ای خوشا خاطر زنور علم مشحون داشتن
تیرگیها را از این اقلیم بیرون داشتن
همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
گفتگوها با خدا در کوه وهامون داشتن
پاک کردن خویش را زآلودگی های زمین
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
عقل را بازارگان کردن به بازار وجود
نفس را بردن بدین بازار ومغبون داشتن
بی حضور کیمیا ازهر مسی زر ساختن
بی وجود گوهر و زر گنج قارون داشتن
عقل وعلم وهوش را بایکدگر آمیختن
جان ودل را زنده زین جانبخش معجون داشتن(پروین).